محمد خزائلى

280

شرح بوستان ( فارسى )

نداند كه ما را سر جنگ نيست * و گرنه مجال سخن تنگ نيست توانم كه تيغ زبان بركشم * جهان سخن را قلم دركشم بيا تا درين شيوه چالش ( 1 ) كنيم * سر خصم را سنگ ، بالش كنيم سعادت به بخشايش داور است * نه در چنگ و بازوى زورآور است چو دولت نبخشد سپهر بلند ، * نيايد به مردانگى در كمند نه سختى رسيد از ضعيفى به مور * نه شيران بسرپنجه خوردند و زور چو نتوان بر افلاك ، دست آختن ، * ضروريست با گردشش ساختن گرت زندگانى نبشتست دير ، * نه مارت گزايد نه شمشير و شير وگر در حياتت نماندست بهر ، * چنانت كشد نوشدارو كه زهر نه رستم چو پايان روزى بخورد * شغاد ( 2 ) از نهادش برآورد گرد حكايت ( 2 ) [ مرا در سپاهان يكى يار بود . . . . ] مرا در سپاهان ( 3 ) يكى يار بود ، * كه جنگ‌آور و شوخ و عيار ( 4 ) بود